آقای من ، تو در نهایتی خواهی آمد که حد تابع دنیا نیست . تودر کنجی از جغرافیای زمین طلوع خواهی کرد که جواب نهایی تمام معادلات زمین است .
آقای من ، بیا که اوضاع معکوس شده است . منحنی ارزش ها نزولی اکیدی است . نمودار حرکت ما انسانها پر از اکسترمم شده است .
سرور من ، روز هفتم هفته که دلم مشتق شده است ، اشتیاق دیدار تو را با دعای ندبه در هم می آمیزم و با تو به زمزمه می نشینم . زمزمه ای که واحد های ان کم است ولی تو آن را می شنوی .
آقا جان ، تمام سوالات ذهنم را به صورت دستگاه های چند معادله ای و چند مجهولی در آورده ام و برای جواب های آن راهی جز مبهم بودن نیافته ام .
هر چه به مشتاقان و منتظران تو می نگرم در معادله زندگی هیچکدام در دنیای حقیقی ریشه ای ندارند مگر در دنیای مختلط فریب و دروغ .
اما............... می دانم و خوب می دانم ،
تو روزی خواهی آمد که تصاعد خوبی ها برقرار باشد .
که ارتفاع عدالت بر قاعده دنیا قابل ترسیم باشد .
که مساحت دنیا فضای پیوسته خوبی ها باشد .
که از جمکران تا وادی سهله خط مستقیم عشق باشد .
که انتظار و اشتیاق تنها مجهول مساله انسانها باشد .
به امید طلوع آقا در بیکران دنیا !
سلام حضرت باران !!!
سر به سوی آسمان برده چه می خواهداز دل هزاران ستاره اش ؟ کدام معجزه ی نور را در رصد ضمیر بارانی اش خوانده که این چنین مجنون وار با ترنم نم نم بغض شکسته اش ، نجوا می کند ؟
لیلای کدام شیدا زده ای که ظلمانی شب های بی نور ماهت ، این چنین غریبا نه ، حسرت به دل ، های های گریه – نه بغض های سرد و گرم فراق را روشن تر از هر چه وصال مردمان عاشق پیشه ، درد می تراشد.
تا برای روزهای گفت و گو های چشم در چشم ، مثنوی های هزار کاغذ با درخشش نام تو ردیف کند ؟
تو لیلایی یا مجنون ؟ خودت بگو ، دیگر به این همه دلدادگی مشکوکم .
حضرت باران ببار که از بی آبی نه جانی مانده نه نایی برای وای وای ندیدنت .
به سوره های تابیده از نگاهت ، به سبحه های بارانی اجابت . دعایمان کن تا سایه سبز آرزوهایمان به نزدیکی پلکی به گشایش روزهای آمدنت ، بهار شود .
خودت دعا کن حضرت باران که با دعای تو باران آمدنی است .

سلام،سبز،آسمان !!!
قدر تو اینجا میان دلم پر رنگ است . همان سبز روشن گاهی آبی هم می شود .
در حال و هوای این روزها به یاد تو ام . حتما از قنوت زیارت باریده ای که این چنین دلم پیرو نگاهت ، بارانیِ دیدار است.
آسمانم ! هوای آن سوی بودنت چقدر آسمانی است که یادی از ما نمی کنی ؟
هر روز که می گذرد کسی نشانت را در دفترم با همان علامت رمز روایت می کند . اگر روزی به کلید گشایش رسیدم رخصت می دهی دل نوشته های روزها و شب های فراق را به برگ سبزی از درویش، تحفه بپذیری؟
