بر آينــــه جمـــــال داور صـــــــلوات
بر روشني چشم پيمبـــــر صلوات
بر حضرت معصومه فروغ ســرمـــد
بر دسته گل موسي جعفر صلوات
۷۲ شب مانده کمر خم بشود
۷۲ عاشق ز زمین کم بشود
۷۲ میدان بلا در راه است ،
۷۲ شب مانده محرم بشود .
چه طعمی داشت این سیرابی ؟
از کدام جرعه،با کدام اشتیاق نوشیدی آن را ؟
پس از نوش کامی ، یادت آمد طعم عطش را ؟
یادت آمد که چگونه در له له رسیدن چه قدر بیقرار کوزه ای ، سبویی ، جرعه ای حتی قطره ای آب بودی ؟
یادت آمد که با سیرابی چه قدر فاصله بود ؟
چه شد؟
چه کردی؟
چند بار اینگونه برای خودت تشریح کردی عطش و سیرابی را ؟می دانی اگر عطش نبود سیرابی چقدر بی معنا میشد ؟ آب دیگر حیات بخش جانت نبود.
تو تشنه ای ؟
مردم تشنه اند؟
زمین ، کوه ، دریا ، آسمان ، خلقت ، بهشت ، کوزه ها ، آب ها ، اولیاء ، اوصیاء و ... چه طور؟
آنها تشنه نیستند؟
دلشان برای خنکای آب عشقی نمی سوزد ؟
خدا هم تشنه این دیدار است تا همگان را به سیرابی ظهور حجتش برساند .
پس چرا نشسته اید؟
برخیزید
قیام کنید .
یا علی بگویید .
تا با "ابر و باد و مه و خورشید و فلک " با دل شکسته های پریشان به دنبالش بدویم تا مضطر شویم . حتما به آب ، باران ، دریا ...، به ولی خواهیم رسید.
چه قدر تشنگی ؟ مردیم از بی آبی .
آقای من ، تو در نهایتی خواهی آمد که حد تابع دنیا نیست . تودر کنجی از جغرافیای زمین طلوع خواهی کرد که جواب نهایی تمام معادلات زمین است .
آقای من ، بیا که اوضاع معکوس شده است . منحنی ارزش ها نزولی اکیدی است . نمودار حرکت ما انسانها پر از اکسترمم شده است .
سرور من ، روز هفتم هفته که دلم مشتق شده است ، اشتیاق دیدار تو را با دعای ندبه در هم می آمیزم و با تو به زمزمه می نشینم . زمزمه ای که واحد های ان کم است ولی تو آن را می شنوی .
آقا جان ، تمام سوالات ذهنم را به صورت دستگاه های چند معادله ای و چند مجهولی در آورده ام و برای جواب های آن راهی جز مبهم بودن نیافته ام .
هر چه به مشتاقان و منتظران تو می نگرم در معادله زندگی هیچکدام در دنیای حقیقی ریشه ای ندارند مگر در دنیای مختلط فریب و دروغ .
اما............... می دانم و خوب می دانم ،
تو روزی خواهی آمد که تصاعد خوبی ها برقرار باشد .
که ارتفاع عدالت بر قاعده دنیا قابل ترسیم باشد .
که مساحت دنیا فضای پیوسته خوبی ها باشد .
که از جمکران تا وادی سهله خط مستقیم عشق باشد .
که انتظار و اشتیاق تنها مجهول مساله انسانها باشد .
به امید طلوع آقا در بیکران دنیا !
سلام حضرت باران !!!
سر به سوی آسمان برده چه می خواهداز دل هزاران ستاره اش ؟ کدام معجزه ی نور را در رصد ضمیر بارانی اش خوانده که این چنین مجنون وار با ترنم نم نم بغض شکسته اش ، نجوا می کند ؟
لیلای کدام شیدا زده ای که ظلمانی شب های بی نور ماهت ، این چنین غریبا نه ، حسرت به دل ، های های گریه – نه بغض های سرد و گرم فراق را روشن تر از هر چه وصال مردمان عاشق پیشه ، درد می تراشد.
تا برای روزهای گفت و گو های چشم در چشم ، مثنوی های هزار کاغذ با درخشش نام تو ردیف کند ؟
تو لیلایی یا مجنون ؟ خودت بگو ، دیگر به این همه دلدادگی مشکوکم .
حضرت باران ببار که از بی آبی نه جانی مانده نه نایی برای وای وای ندیدنت .
به سوره های تابیده از نگاهت ، به سبحه های بارانی اجابت . دعایمان کن تا سایه سبز آرزوهایمان به نزدیکی پلکی به گشایش روزهای آمدنت ، بهار شود .
خودت دعا کن حضرت باران که با دعای تو باران آمدنی است .

