19اردیبهشت روزی ست که سرزمین من با مردمانش به خود بالیدند که ساعاتی را تجربه می کنند که در میزبانی ره بر ، مهمانان ویژه بهارند؛ بهار لبخند ره بر و بهار حضورش در بهشت ماه ها.آن روز برای خیلی ها روزی ماندگار شد . به همین دلیل با شرکت درمسابقه ادبی "مهمان اردیبهشت" بار دیگر عرض ارادت خود را به آستانش حواله می کنیم . نویسندگان بهترین متن ها برنده اند و از ما جایزه خواهند گرفت .
شرح مسابقه : تکمیل یک یا چند متن داده شده
1. روز رهایی ام را جشن بگیرید ؛ بگذارید آن روز همگان بدانند راه من امتداد راهی ست که بر قله افتخارش نام ولایت می درخشد و آوازه اش تا بی کرانه های دور ، موج بیداری اسلامی را به خروش آورده است . روز رهایی ام روزی ست که ...
2. ما جوانان بسیجی آرزو داریم که از سربازان واقعی امام سید علی خامنه ای باشیم تا بتوانیم دشمنان خود را شکست دهیم ؛ ما می خواهیم طنین خوش "ای لشکر صاحب الزمان آماده باش آماده باش " را هر باره ، با هر جریانی در روح و جانمان زنده کنیم . ما...
3. در سال تولید ملی من در فکر تولید ایده ، فکر و یا محصولی ایرانی ام تا همگان بدانند جوانان ایرانی مبتکر ،پویا ، مستقل ،ولایی و روشنفکرند. تولید من ...
4. بهترین و به یادماندنی ترین خاطره ای را که از ره برمان شنیده یا خوانده اید ؛ بنویسید .
مهلت ارسال : تا ۲۹ اردیبهشت
انتخاب برگزیدگان : ۳۱ اردیبهشت
آن روز مسجد جامع شهر لار ملو از جماعتی بود که برای تماشای تئاتر جنگی ، جبهه ای آمده بودند .بچه های پایگاه همه کارها را مرتب کردند . صحنه سازی ، حال و هوای خاصی را بر جمع حاکم کرده بود ، گاهی می شد چشمان تری را به تماشا نشست که برای تجدید خاطره ای ، یاد عزیزازدست رفته ای آرام آرام می گریستند . بچه های فضاسازی جبهه خودی و دشمن را به تصویر کشیدند . نام تئاترمان آخرین وداع بود .در آن تئاتر چهار نفر نقش شهید داشتند : شهید نجفعلی مفید، شهید ماشاءالله شیخی ، شهید ایرج غلامی ، شهید عبد الحمید روئینا
او را می شتاختم. از بسیجی های فعالی بود که قدم به قدم یک زن جوان جلو می آمد .
غافلگیر شدم . با ماشین جهاد برای جمع آوری کمک های مردمی برای جبهه ها، به آنجا رفته بودیم .سخت مشغول کار بودیم که آن دو نزدیک شدند. سرم را به علامت دوستی تکان دادم . احوال پرسی کردیم . لبخندش هنوز در خاطرم مانده، گفت : "همسرمه ،تازه ازدواج کرده ایم."
بهشان تبریک گفتم .
دستش را به طرفم دراز کرد با تعجب نگاهش کردم گفتم شاید می خواهد دستم را بگیرد ،اما نه !...
چیزی در دستم گذاشت . انگشترش بود. همسرش نیز ...
مبهوت مانده بودم . با تردید گفتم : " نکنه حلقه نامزدی تان است ؟" با شوق و حال خاصی همصدا گفتند : بله ...
نگاه عمیق و آغشته به احساسشان لحظه ای به هم وبعد هم به حلقه ها گره خورد و ...
دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
تمام دارایی باارزششان بود که...
راوی : شهید ماشاءالله شیخی
(به بهانه سالگرد شهادتت، دلاور)
سقاخونه
رحمت که بیاد دلت آسمون بی ریای درگاهش می شه و حیرون می مونه که از کدوم دیوار، پیچک های وصل رو به اون طرف دیوار یا عرش دلت برسونه. تو مال انتخابی. حق با توست. سر و سِرّ این همه سوداگری مال امروز و دیروز نیست. مال یه عمر دلدادگی و دلبردگی ست که کوه به کوه نشونی خلوص نگاه ها رو گلچین کرده تا باشه همونی که خودش می خواد. دلت قدِّ هرچیه خوبه ، بذار اقیانوسی بشه .نذار تلاطم طوفان ها تورو اون طرف مرز ، پشت جزیره های دلتنگی پرتاب کنه. اقیانوس باش تا دریا دریا دل ، حواله آشیونه ات باشه و تو همچنان جاری و آرام به خالق دل بیاندیشی.
فرصت هایت بی رنگ شدن؟ تو می تونی طلایی اش کنی و عوض پشت پا زدن به تمام نعمت ها ، بندگی کنی. اذان عشق از گلدسته های اجابت فریادگر توحید اند. تو از کدوم پرواز سخن می گی که اینگونه راهی خانه دوست شدی ؟ خانه دوست همینجاست . میان نگاه های فیروزه ای زائرانی که از سقاخونه رضوی ، آب حیات می نوشند...
سوغاتی مادر بزرگ
سلام و صلوات بر نگین درخشان ولایت ، امیرِ سرزمین طوس که ما را به برکت نام و تبرک مقامش پذیرفته اند . سلام بر رضای آل محمد ( ص) که آستان کرمش ، گره گشای همه درد هاست. سلام مرا از همین جا گوشه جنوبی اتاقم در ضلع شرقی خانه مان ، پای سجاده ای که سالها پیش از مادربزرگم سوغاتی گرفتم ، بپذیر.
سُبحه سُبحه ذکر صلوات به روح مادرت نجمه خاتون نثار می کنم تا در این شب پر خیر و برکت ، مبارک گردانی اش. اکنون که سلام می دهم دلم با همه دوستانم ، آشنایان ونزدیکانم است. انشاالله سلامم را می پذیری و از جانب ایشان هم می گویم، سلام.
شب میلادت که می رسد چراغانی حَرمت دلها را از فرش زمین تا عرش بارگاهت زائر می کند و در تب و تاب رسیدن ، چون چشمه های جوشان ، طلب عیدی می کند.
مولایم ! عیدی ما را ظهور منجی قرار بده تا آرام بگیریم.
آقا دلتنگیم. ما را بخوان با چشم می آییم...
روز خوبان
نگاهم کن تا پرنده شوم .
غزل صدای تو شنیدنی ست .
می سرایم اما نه غزل ،ازتاروپود جانم برایت نَم نمَک نجوا می شوم ، تا برای روز خوبان تماشاگهی ذخیره کنم.
میان دل هایی که از شوق وصال فقط به آفرینش لحظه دیدار می اندیشند تو یکی از همان جذبه هایی که برای محبوب آفریده شده ای . و این گونه است که تو محبوب همگانی و هر روز می خوانی و می شنوی طومار بی قرارانی که برایت قصه دل می گویند .
نگاه کبوترانه
گفته بودمت چه قدر هیایوی پرواز ، دلم را آسمانی می کند.
پریدن اشتیاقی دارد که در قاب عکس یادگاری ام هنوز جاریست.هر باره به شوق همان دیدار، امیدوارم تا سند رهایی ام را امضا کنی. مادربزرگم " خدا بیامرز" می گفت : حتی شمردن کاشی های حَرمت هم لذت دارد. انگاری می شماری لحظه های رسیدن را...
کاش می شد مثل ملائک بر تو و خاندانت که چون نگینی بربام عرش می درخشید، سلام و صلوات نثار می کردم شاید امان نامه ام را که به بهانه ی دیدارت به تماشا می بردی ، می گرفتم.
در بارگاه ملکوتی ات به دنبال نردبانی بودم تا بیایم روی گنبدت بنشینم شاید از زبان کبوترانت بشنوم مهربانی ات را...
به دنبال راهی بودم تا دویدن به سویت را تجربه کنم. و چه زیبا نشانم دادی این شور شیرین را. و من دیدم اوج پرواز را در نگاه کبوترانه پسرکی که بر دستان ملائک با دست و پای لرزانش از صندلی آهنی چرخدار باب طبرسی به سویت پرواز می کرد؛ برقی که در چشمانش می درخشید، هزار مثنوی نگفته ای بود که شاعرانه به سویت آسمانی می شد. انگار تلألو صدایی در جانش پیچیده بود که اینگونه شوق رهایی داشت. لبخندی که از عمق جانش می جوشید رضایتی داشت که ...
و من راضی از نگاه کبوترانه اش آرام در گوشش گفتم "التماس دعا"
ساکن بهشت
مولایم ! پشتِ هر ندایی ، آسمان نگاهت جاری ست تا رقم واسطه ی اجابت دعاها را به اندازه هبوط و نزول ملائک یا به عدد رفت و آمد زائران ِ بی قرار برسانی .
امروز اولین رو زیارت است دوباره حال و هوای ملکوتی آستانت آرامم می کند و رها می شوم از هجوم کابوس هایی که پریشانم کرده است. اینجا میان تردد ملائک ، در بارگاهت ،از هر نگاهی ، نیازی می بارد و از هر صدایی بغضی.
شمیمِ خوشِ کوی یار! حال و احوالتان چطور است ؟ اگر جویای حال مایی ،خوشتر از هر زمان آمده ام تا با نسیم نگاهت جانی تازه بگیرم و سیراب از میِ دیدار، خوشحال باشم.
مولایم! مقابلت نشسته ام کمی نگاهم می کنی؟ نگاه ملکوتی توست که مرا تا اینجا کشانده است.
آقا! اینجا پراز ملائکه است.
آقا! اینجا پر از پرواز است .
آقایم! مرا به صدایی ، به نگاهی هوایی کن تا قاب بگیرم این حس زیبای ساکنِ بهشت تو بودن را.
